سفارش تبلیغ
صبا ویژن
منوی اصلی
مطالب پیشین
وصیت شهدا
وصیت شهدا
لینک دوستان
خبرنامه
 
آمار وبلاگ
  • کل بازدید: 11733
  • بازدید امروز: 3
  • بازدید دیروز: 8
  • تعداد کل پست ها: 21
درباره
جامانده...[16]

کجا روم من از این در که خانه ام اینجاست... کبوتر توام و آشیانه ام اینجاست... اگر چه بال و پر من شکسته اما شکر... نشسته ام به سرایت که لانه ام اینجاست...

جستجو
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ

کارنامه عملیات ها
جنگ دفاع مقدس
کاربردی




دوباره عرفه... دوباره دلتنگی...

بازهم عرفه از راه رسید... مثل همیشه از همون شبای قدر فکر عرفه بودم... از میون بند بندِ دعای جوشن کبیر... از میون  "یارب البیت الحرام... یارب الشهر الحرام...یارب البلد الحرام...یارب الرکن والمقام... یارب المشعر الحرام...یا رب المسجد الحرام"ها... از دلِ شبهای قدر... وقتی که از ماه رمضون جاموندم به فکر سفر افتادم... از همونجا بخودم وعده ی عرفه را دادم... همیشه برای عرفه دلشوره دارم... آخه عرفه "معرفت" میخواد... اگه بی معرفت باشی چیزی ازش نمیفهمی... خیلی راحت میاد و خیلی راحت میره... از طرفی آرامش عجیبی را در عرفه حس میکنم... از یه طرف دلم در صحرای عرفاته و از یه طرف قلبم در حرم آقام حسین(ع)... دلم از کربلا به کوه‏های حجاز می‏رود و می‏آید... سرگردان و آواره... چقدر خوبه اینجور آواره بودن...!

با دلتنگی اومدم... با معرفت به گناهانم... دیگه فرصتی برای توبه باقی نمونده... عرفه روزیه که باید معرفت داشت... باید به عرفاتی که در خودم بوجود اُوردم با پای دل قدم بگذارم... وقتشه خودم را به پای میز محاکمه بکشم و بی تعارف به قضاوت بنشینم و و به گذشته ی خودم عارفانه بنگرم و و صادقانه اعتراف کنم... تاکی اینهمه سرگردانی...؟! درسته توشه ای جز حسرت و آه ندارم و غرق در دریای گناهم... ولی روز عرفه روز گذشتن از این دریاست... روز رفتن و رسیدن به ساحل امن خداست... باید برسی تا بفهمی، که عرفات یعنی رسیدن...! باید جواب بگیری و داخل حریم خانه شوی...

از طرفی هم وقتی یاد چشم های پر از اشک آقا می افتم... وقتی یاد دلِ شکسته اش می افتم... وقتی به غربت آقا در صحرای عرفات فکر میکنم... دوست دارم از خجالت آب بشم... آخه تاکی...!!! چقدر آدم دوست داره عرفه،صحرای عرفات باشه... کنارجبل الرحمه... چقدر آدم دوست داره کنار آقاش بشینه و عرفه بخونه... ظهر روز عرفه بره در خیمه ی آقا منتظر بمونه تا آقا بهش اذن دخول بده... بره پیش آقا زانو بزنه و سرش را پایین بندازه... وقتی که آقا صداش زد،بدون اینکه سرش را بالا بیاره خودش را تو آغوش آقا ببینه... سرش را بزاره رو زانوهای آقا و بخاطر یه عمر دلتنگی زار زار گریه کنه... دستای گرم آقا را رو سرش حس کنه و به اندازه یه عمر دلتنگی باهاش درددل کنه...

 از تو چه پنهان که دلم هوای شما را کرده... کاش می‏فهمیدم کجای این صحرا خانه داری آقا...! کاش بارانی از عطشم را با قطره‏ای عشق جواب می‏دادی...! کاش، ای کاش‏هایم اینقدر نبودند و می‏دانستم جواب تنهایی غریب و بی‏وقفه‏ام را...! می خواهم خودم را  رها کنم و با پای دل پیش شما بیایم... مرا با زمزمه های دعای عرفه ات هم سفر کن آقا...! دوست دارم عرفه را کنار شما بخوانم... کنار شمایی که عرفاتِ هر غریب و آشنایی!...

اما چقدر غروب عرفه دلگیره... حال و هوای ماه رمضون را داره... بعد از نه روز روزه داری و انس دوباره با خدا این دهه هم خیلی زود تموم میشه... آدم دلش برای اون همه راز و نیاز تنگ میشه... ولی دلخوشم که محرّمِ آقا نزدیکه...

 

ای غروب عرفه...! سلام مرا به مسافر همیشه ‏ی خود برسون و چشم به راهیم را  برایش بازگو کن...!






شمیم عید رسید و شلوغ شد بازار... دوباره خانه به خانه پر است از دیدار

بهار نیست به قرآن قسم زمستان است... برای عاشق مهدی(عج) بهارها بی یار

اگر چه عید شده باز هم عزادارم... که نیست عید ظهور مقلب الابصار

آهای امت شیعه کسی خبر دارد... کجاست صاحب شمشیر حیدر کرار...؟

کجاست منتقم پهلوی شکسته ماه... کجاست گریه کن کوچه و در و دیوار

بیا بخاطر زهرا (س) ظهور کن آقا... بیا بخاطر زهرا(س)و سینه و مسمار

شاعر : علی قدیمی






اشک از دیده ی خونبار بیفتد سخت است... هر کجا بستر بیمار بیفتد سخت است

اوج این واقعه را جان علی(ع) می داند... خانم خانه که از کار بیفتد سخت است

به خدا فرق ندارد که کجا ، یک مادر  ...کوچه یا در خم بازار بیفتد سخت است

به زمین خوردن مادر به کناری امّا ...پیش چشم پسر انگار بیفتد سخت است

مرد باشد ، و زنش پشت در خانه ی او... در دل آتش اغیار بیفتد سخت است

سینه اش شد سپر شیر خدا ، امّا حیف... کار این سینه به مسمار بیفتد سخت است

صورت حور که از برگ گلی نازک تر... گذرش چون که به دیوار بیفتد سخت است

آنکه مادر شده این واقعه را می فهمد... بعدِ شش ماه اگر بار بیفتد سخت است

خواست تا شانه کند موی سر زینب(س) را ...شانه از دست گرفتار بیفتد سخت است... !

دیدنِ سوخته ی درب کمی سخت! ولی... دیدنِ صحنه به تکرار بیفتد سخت است

کوچه ها اوّل غم واقعه ی کرببلاست... علم از دست علمدار بیفتد سخت است

شاعر: وحید محمدی

 






از عصر عاشورا ، زینب(س) تجلی می‏کند... از آن به بعد به او واگذار شده بود... رئیس قافله اوست،چون یگانه مرد،زین العابدین (سلام الله علیه) است‏ که در این وقتبه شدت مریض است و احتیاج به پرستاری دارد تا آنجا که‏ دشمن طبق دستور کلی پسرزیاد که از جنس ذکور اولاد حسین هیچکس نبایدباقی بماند ، چند بار حمله کردندتا امام زین العابدین را بکشند ولی بعدخودشان گفتند این خودشدارد می‏میرد...! و این هم خودش‏یک حکمت و مصلحت خدائی بود که حضرت امام زینالعابدین بدین وسیله‏زنده بماند و نسل مقدس حسین بن علی باقی بماند... یکی ازکارهای زینب،پرستاری امام زین العابدین است...

در عصر روز یازدهم،اسراء را آوردند و سوار کردند بر مرکبهایی(شتریا قاطریا هر دو)که پالانهای چوبین داشتند و مقید بودند که اسراء،پارچه‏ای رویپالانها نگذارند برای اینکه زجر بکشند... بعد اهل بیت خواهشی‏ کردند که پذیرفتهشد... آن خواهش این بود... "قلن بحق الله الا مامررتم بناعلی مصرع الحسین"... گفتند شما را به خدا حالا که ما را از اینجا می‏برید،ما را از قتلگاه حسینعبور بدهید برای اینکه می‏خواهیم برای آخرین باربا عزیزان خودمان خداحافظیکرده باشیم... در میان اسراء تنها امام زین‏ العابدین بودند که به علت بیماری پاهای مبارکشان را زیر شکم مرکب بسته‏بودند،دیگران روی مرکب آزاد بودند...  وقتی که به قتلگاه رسیدند،همه‏بی‏اختیار خودشان را از روی مرکبها به رویزمین انداختند... زینب(سلام الله‏علیها)خودش را می‏رساند به بدن مقدساباعبدالله،آن را به یک وضعی‏می‏بیند که تا آن وقت ندیده بود،بدنی می‏بیندبی سر و بی‏لباس... با این‏بدن معاشقه می‏کند و سخن می‏گوید... "بابی المهموم حتیقضی،بابی العطشان‏حتی مضی"... آنچنان دلسوز ناله کرد که "فابکت و الله کلعدو و صدیق"... یعنی کاری کرد که اشک دشمن جاری شد،دوست و دشمن به گریه درآمدند... مجلس عزای حسین را برای اولین بار زینب ساخت...

ولی درعین حال از وظایف خودش غافل نیست... پرستاری زین العابدین به عهده‏اوست، نگاهکرد به زین العابدین دید حضرت که چشمش افتاده به این وضع‏آنچنان ناراحت استکانه می‏خواهد قالب تهی کند،فوراً بدن اباعبدالله‏ را گذاشت آمد سراغ زینالعابدین،یابن اخی...! پسر برادر...! چرا تورا درحالی می‏بینم که می‏خواهد روح تواز بدنت پرواز بکند...؟

عمه جان...! چطورمی‏توانم بدنهای عزیزان خودمان را ببینیمو ناراحت نباشم...!

زینب در همین‏شرایط شروع می‏کند به تسلیت خاطر دادن به زینالعابدین"ام ایمن" زن بسیار مجلله‏ای است که ظاهرا کنیز خدیجه بوده و بعداًآزادشده و سپس در خانه پیغمبر و مورد احترام پیغمبر بوده است... کسی است که‏از پیغمبر حدیث روایت می‏کند... این پیرزن سالها در خانه پیغمبر بود... روایتی از پیغمبر را برای زینب نقل کرده بود ولی چون روایت خانوادگی‏بودیعنی مربوط به سرنوشت این خانواده در آینده بود...

زینب یکروز دراواخر عمر علی(علیه السلام) برای اینکه مطمئن بشود که آنچه ام ایمن گفته‏صددرصد درست است ،آمد خدمت پدرش ، یا ابا...! من حدیثی اینچنین از ام‏ایمن شنیده‏ام،می‏خواهمیکبار هم از شما بشنوم تا ببینم آیا همین طوراست...؟ همه را عرض کرد،پدرشتایید کرد و فرمود درست گفته ام ایمن،همین طور است...

زینب در آن شرایطاین حدیث را برای امام زین العابدین روایت می‏کند... در این حدیث آمده است اینقضیه فلسفه‏ای دارد مبادا در این شرایط خیال‏بکنید که حسین کشته شد و از بینرفت... پسربرادر...! از جد ما چنین روایت شده است که حسین (علیه السلام) همین جا که‏اکنونجسد او را می‏بینی،بدون اینکه کفنی داشته باشد،دفن می‏شود و همین‏جا،قبرحسین،مطاف خواهد شد...

 

بر سر تربت ما چون گذری همت خواه... که زیارتگه رندان جهان خواهد بود






بسم رب الحسین(علیه السلام)...

"اللهم عجل لولیک الفرج"

خواستم بنویسم "خیمه آخر"... "خیمه ی حضرت خواهر(سلام الله علیها)"... ولی دیدم خیمه ای باقی نمونده...!

امشب باید در دل بیابان... در میان خیمه های سوخته... در میان اینهمه غم و غصه روضه ی آخر را خوند... امان از دل زینب...

یا صاحب الزمان... خدا بهتون صبر بده آقا... ببخشید اگه تو این ده شب حق مجالس و روضه ها، خوب ادا نشد...! ببخشید آقا...!

خیمه ها می سوزد و شمع شب تارم شده... در شب بیماریم آتش پرستارم شده

ما که خود از سوز دل آتش به جان افتاده ایم... از چه دیگر شعله ها یار دل زارم شده

پیش از این سقای ما بودی علمدار حسین... امشب اما جای او آتش علمدارم شده

ای فلک جان مرا هر چند می خواهی بسوز... مدتی هست از قضا دل سوختن کارم شده

جز غم امشب پیش ما یار وفاداری نماند... در شب تنهائیم تنها همین یارم شده

من که شب را تا سحر بی خواب و سوزانم چو شمع... از چه دیگر شعله ها شمع شب تارم شده

بس که اشک آیدبه چشمم خواب شب راراه نیست... دود آتش از چه ره در چشم خونبارم شده؟

جز دو چشمم هیچکس آبی بر این آتش نریخت... مردم چشمان من تنها وفا دارم شده

گر گلستان شد به ابراهیم آتش ها ولی... سوخت گلزار من و آتش پدیدارم شده

سلامٌ علی قلب زینب الصبور...

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم... و صلى الله على محمد و اله الطاهرین ...

 

خدا از همتون قبول کنه... یاعلی مدد... التماس دعا...





صفحات :
|  1  2  >  |